داستان یک پیشنهاد

"> انتخاب

داستان یک پیشنهاد

✍️ محمدرضا گیاه پرور

کارمند یک موسسه ای بودم که حقوق ماهیانه ام ۵۰ هزار تومان بود. روزی یکی از دوستان بازاری از من تقاضای معرفی یک مدیر برای اداره شرکت توزیع و پخشش که نمایندگی محصولات مهرام را در سبد کالایی اش داشت را می نمود.

در ابتدا یک نفر و سپس فرد دیگری را به او معرفی کردم که هر دوی آنها مورد موافقت اعضای هیئت مدیره قرار نگرفتند تا اینکه این پیشنهاد را به خودم  داد.

از او فرصت خواستم که پیرامون پیشنهادش فکر کنم.نشستم روی کاغذ در دو جدول جداگانه معایب و محاسن وضعیت آینده شغل فعلی که یک شغل دولتی با ثبات ولی با درآمد پایین تر بود را با شغل پیشنهادی که شغل بی ثبات ولی با امکان رشد و درآمد بالاتر بود را مورد بررسی قرار دادم .

جمع بندی نتایج رد پیشنهاد دوستم بود که در جلسه فیمابین به وی اعلام کردم.

دوست نازنینم در ابتدا از من پرسید : اگر بخواهی به بالاترین عنوان سازمانی در محل کار فعلی دست پیدا کنی، آن عنوان چیه؟.گفتم : مدیر ارشد آن سازمان.

گفت: بالاترین حقوق؟

گفتم : ۲۵۰ هزار تومان

گفت: چند سال طول می کشد که به این سمت دست پیدا کنی؟

گفتم: معلوم نیست.

گفت : آیا می دانی ممکن است با لیاقتی که از خودت در شرکت ما بخرج می دهی در همان ابتدا به این ارقام دست پیدا خواهی کرد؟

گفتم : آخه؛ شرکت شما خصوصی است و ثبات ندارد و هر آن ممکن است نمایندگی محصولات مهرام را از شما بگیرند و یا شرکا با یکدیگر به اختلاف بر بخورید و شرکت منحل شود.

وی گفت: آیا این اتفاق فوری و فوتی خواهد افتاد؟ گفتم نه حتما.

گفت: منتهی اگر از خودت شایستگی بروز دهی ،شرکت های دیگر به تو پیشنهادات بهتری خواهند داد.

در همان جلسه به وی پاسخ مثبت دادم و کارم در ابتدا بصورت نیمه وقت و سپس با اخذ مرخصی بدون حقوق از محل کار قبلی بصورت تمام وقت با حقوق ماهیانه ۱۵۰ هزار تومان (سه برابر دریافتی از محل کار قبلی ) کارم را آغاز کردم.

اگرچه بعداز تقریبا ۷ ماه پیش بینی من درست از آب درآمد و پس از لغو اعطای نمایندگی محصولات مهرام شرکت تعطیل شد ولی من بیکار نشدم .

در ابتدا با دوستم در محل جدیدی بصورت مشارکتی کاری را آغاز کردیم بعدها هم که از همدیگر جدا شدیم وقتی بود که من صاحب یک مغازه شده بودم .

مضافا به اینکه به محل کار قبلی ام نیز بازگشته بودم و با جذب پرسنل برای مغازه ام را به یک شرکت پخش مواد غذایی تبدیل کردم و خودم بعدازظهرها به رتق و فتق امور می پرداختم .

ضمن اینکه خودم نمایندگی چند کارخانه را نیز بدست آورده بودم.

حضور در سمت مدیریت شرکت پخش دوستم سرآغازی شد برای انجام کارهای عملی در حوزه بازاریابی .

ضمن اینکه بعدها در سازمانی که در ابتدا در آن مشغول بکار بودم به بالاترین رده سازمانی که همان مدیر ارشد با ۱۷۲۲ نفر پرسنل بود، نیز رسیدم.

♻️حالا این داستان را بگذارید در کنار پیشنهاد “استیو جابز” به “جان اسکالی” از پپسی و مخالفت ابتدایی او و سپس جمله ای که “استیو جابز” به “جان اسکالی” گفت که باعث شد “جان اسکالی” نظرش را تغییر دهد.

واقعا بعضی جملات سرنوشت ساز هستند.

Please rate this

بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه